
پرده خوانی:
پرده ی اول:
The Nazi Official: “Are you aware of the Aryan laws?”
مامور نازی از کوکو شنل می پرسد:”آیا با قوانین آرین آشنایی داری؟”
Coco Chanel: “No I’ve … I do my best to remain ignorant of most legalities.”
کوکو شنل، مطمئن نیست آیا این قوانین را تایید می کند یا نه، نتیجتا، از طریق اعلام عدم آگاهی از موضوع فاصله می گیرد،” نه، من همیشه… من تمام تلاشم را می کنم که نسبت به اکثرقوانین عدم آگاهیم را حفظ کنم”
The Nazi Official: “Coco, something the Fὕhrer and I understood very early in our efforts is that in order to exterminate Jewishness, we must first eliminate any sense of belonging that they might have. And we do that by depriving them of what they own. It can be their art. It can be their homes, for example. And then moving on, can you guess what comes next?”
درجه دار نازی، وارد یک مونولوگ بی بدیل می شود،” چیزی که من و پیشوا از همان اوایل متوجه شدیم این بود که، در راستای از بین بردن “یهودی بودن” اولین کاری که باید انجام دهیم این است که هر نوع حس تعلیق که ممکن است این جمعیت داشته باشند را ریشه کن کنیم؛ ما این کار را با لغو دسترسی شان به هر آنچه مالکش هستند می کنیم. مثلا می تواند هنرشان باشد، می تواند خونه ی شان باشد، و بعد می دانی نوبت گرفتن چه خواهد بود؟”
Coco Chanel: “I don’t know, tell me please.”
کوکو شنل همچنان با موضوع راحت نیست بنابراین، اعلام بی اطلاعی را ادامه می دهد،”نمی دانم. لطفا به من بگویید.”
The Nazi Official: “Their dignity, their hope, their souls. The Aryan laws permit us to take what we want from a Jew”.
“درجه دار نازی ادامه می دهد،”کرامت و یکپارچگی شخصیتشان، امیدشان، روحشان! قوانین آرین به ما اجازه می دهد هر آنچه می خواهیم را از یک یهودی بگیریم.”[1]
پرده ی دوم:
اروندکنار ازتوابع شهرستان آبادان و در۵۰ کیلومتری این شهرستان واقع شده است. در این بخش از آبادان، نخل هایی بی سر که در دوران دفاع مقدس توسط نیروهای بعثی عراق مورد اصابت گلوله، ترکش و بعضاً سوخته و سربریده شده اند وجود دارد. از این روی، اروندکنار به «سرزمین نخلهای بی سر» مشهور شده است.
پرده ی سوم:
در سال 2000 عبد الرحمان عالمی مستند “تجارت استخوان” را می سازد. این مستند به موضوع دزدی استخوان انسان از قبرها توسط افاغنه و در افغانستان تحت حاکمیت طالبان، و فروش آن به تجار پاکستانی می پردازد. عالمی در توضیح اثرش می گوید:
” ‘تجارت استخوان’ در واقع بازتاب یک خاطره ی تلخ برای خودم و یک استعاره ی تلخ از کشوری به نام افغانستان است که خطر نابودی هویت مشترک، ساکنانش را تهدید میکند . درجنگها معمولا به ارقام و آمار آسیبهای انسانی پرداخته میشود ولی، در پسزمینه ی جنگها همیشه مرگ دیگری درجریان است، مرگ هویتهای مشترک که درواقع زاویهی پنهان جنگ در افغانستان است . دخالت همسایهها درافغانستان شاید برای آنهایی که درمتن حوادث زندگی نکردهاند یک ادعا باشد ولی در حقیقت باید گفت که بخشی از نگونبختی مردم افغانستان محصول طمع و نیت شوم همسایههاست …
… بههرحال من هم متعلق به کشوری هستم که این اتفاق در آن افتاده بود وهنوز هم نمیدانم آیا آثار، هویتهای تاریخی و فرهنگی که در طول سالهای متمادی تجارت و تاراج شدهاند روزی بازخواهند گشت؟ و نسلهای فردا چگونه با نابودی نشانههای تاریخ و فرهنگی کنار خواهند آمد؟”
پرده ی چهارم:
” تولی خان در اطراف شهر گشتی زد و به سپاهيان خود گفت: ‘می خواهم امشب اين شهر را گرفته باشيد’. لشكريان به يكباره حمله آوردند و مجانيق و خرك ها را پيش بردند و نفت اندازان، نفّاتی كردند و از نشيب و فراز و درون و برون حصار شهر، غلغله و نفير ولوله شهيق و زفير پير و جوان به اوج رسيد و از هفتاد نقطه، ديوارهای شهر را سوراخ كردند و قريب ده هزار سرباز مغول تا صبح به خونريزی پرداختند و صبح شنبه، همسر طغاچار ( دختر چنگيز ) با ده هزار سوار وارد شهر شد و از روز شنبه تا چاشتگاه روز چهارشنبه قتل و غارت كردند و همهی مردم را به جز چهارنفر كمانگر ( به روایتی 400 نفر صنعتگر ) كشتند و حتی سگ ها و گربه ها را زنده نگذاشتند و باروی شهر را كوفته و مناظر و منازل و حصارها و همه قصرها را با زمين هموار ساختند و هفت شبانه روز بر شهر آب بستند و سپس جو كاشتند و تا سبز نشد، شهر را ترك ننمودند. مدت 12 شبانه روز شمارش مقتولان به طول انجاميد و يك ميليون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد به استثنای زن ها و اطفال به شمارش درآمد…
…پس از حملهی مغول تا چند سال شهر نيشابور خالی از سكنه بود و در قراء و قصبات و روستاهای آن محصولی كشت نمی شد و اين سرزمين حاصل خيز، سال ها بی حاصل و بی ثمر افتاده بود…
… چون شهر قديم نيشابور به كلی از ميان رفته بود، شهر جديد را در طرف شمال و مغرب شهر قديم به وجود آوردند؛ اما آن نيشابور قديم كه سال ها دارالعلم عالم اسلام و قبله گاه انام بود با آن همه رجال و شخصيت های بزرگ، از متن جريان ها و حوادث به حاشيه منتقل شد و ديگر نتوانست عظمت و شكوه دوران اقتدار سياسی و فرهنگی خود را بازيابد.”[2]
پرده ی پنجم:
سالهای پیش سفر کوتاهی به یکی از روستاهای اعماق جنگلهای هیرکانی دراستان گلستان داشتم، برای دیدار یونس. روستایشان بیش از ۴یا۵ خوانوار نداشت. یعنی بیشتر باقی نمانده بودند. یونس میگفت همه رو از اینجا روندند. همه رفتند. همان چهار پنج خوانوار هم در وقت حضور من، عزادار بودند. علت را جویا شدم. یونس گفت پسر عمویم را یوز زده. هفته قبل. گفت اهالی کشیک میکشند که یوز را خلاص کنند. متاثر شدم. به او از مهم بودن یوز و در معرض انقراض بودنش گفتم و هرکاری کردم که کوتاه بیایند. پاسخ اما عجیب بود. یونس گفت: ‘ما با یوز بومی این جنگلها کاری نداریم، میشناسیمشان، آنها هم مارا میشناسند. از انسان هراسانند. هر از گاهی هم که دام را میزنند اهالی معتقند برکت سفرهشان است. یعنی اگر یوزی دامی را شکار کند، اهالی این اتفاق را خوش یمن میدانند. اما این یوز خودش به اینجا نیامده. به اینجا آورده شده. سال هاست که میخواهند ما را از این جنگلها بیرون کنند. ساکت شد. گفت: ‘گوش کن’. از دور دست صدای بریدن درخت میآمد. گفت این دلیل اش است. ما تنها شاهدان بریدن درختان کهنسال جنگلهای هیرکانی هستیم. آن ها ما را نمیخواهند که درختان را بفروشند. راضی به ترک خانهمان نشدیم، پس بهای سکونت را برایمان سنگین کردند. این یوز اهل اینجا نیست’.
پرده ی ششم[3]:
طوفان شن
”روند تحدید حدود همیشه بر نهادهای سیاسی یا حوزه های قضایی قانونی متمرکز است در حالیکه در بیشتر موارد زمین (طبیعت / زیستگاه) که این خطوط خودسرانه بر روی آنها ترسیم می شوند ، مورد غفلت قرار می گیرد. این پیامدها را می توان در تالاب های بین النهرین، مکانی که زمانی به عنوان بزرگترین اکوسیستم تالاب اوراسیای غربی شناخته می شد ، مشاهده کرد. تالابها به سه منطقهی عمده تقسیم می شوند؛ مرداب های مرکزی و مرداب های حمار که در عراق قرار دارند، مرداب های هویزه که هورالعظیم نیز نامیده می شوند و در مرز ایران و عراق قرار دارند. هورالعظیم و ساکنان درون و مجاور آن، همیشه قربانی درگیری های بین المللی بودند.
هورالعظیم با مساحت 750000 هکتار در سال 1972 ، اکنون به 100000 هکتار کاهش یافته است. همانطور که هور در حال نابودی است ، اقتصاد محلی که مبتنی بر ماهیگیری ، شکار و کاشت بود، در حال تبدیل شدن به شنزارهایی عظیم است.
طوفان های شن که در ایران، عراق و ترکیه پدیدار شده عمدتا منشاشان سرزمینهای خشک و بستر تالاب های بین النهرین است. نقش حیاتی تالاب در اصلاح کیفیت هوا ، کنترل سیل ، ذخیره رسوبات و حفظ اکوسیستم محلی را نمی توان نادیده گرفت. هور در حالی که تمام خصوصیات اکوسیستم غالب را تعیین می کرد، دارای ارزش اجتماعی-جغرافیایی بسیار مهمی بود که سبک زندگی منحصر به فرد مردم بین النهرین را برای بیش از 5000 سال تعریف می کرد. سکونتگاه های آنها بر روی آب ساخته شده، خانه هایشان [هنوز هم] از نی ساخته شده است و آنها سیستم حمل و نقل خود را با استفاده از قایق های کوچکی به نام المشحوف داشتند.
شناور روی آب ، هیچ محدودیتی برای سفر آنها وجود نداشت؛ مرزهای بین کشورها هرگز معنایی نداشتند و مردم می توانستند برای صید ، شکار یا حتی بدون دلیل خاصی از آنها عبور کنند. با خشک شدن تالاب ، سبک بین النهرین فراموش می شود زیرا هور دیگر زیستگاهی نیست که مردم در آن ساکن شده و در آن زندگی می کنند، بلکه تاریخی دور با منابع اندک برای بقا است.”
بمباران بخشی از هورالعظیم توسط صدام و در میان جنگ ایران و عراق، افتتاح سد آتاتورک بر سر منشا اصلی رودخانه دجله در ترکیه و اکتشاف میدان نفتی آزادگان در ایران از دلایل اصلی خشک شدن این مجموعه تالاب است.
پرده ی هفتم:
بیروت در جنگ داخلی لبنان، رقه در جنگ داخلی سوریه، صنعا در جنگ یمن، و غزه در جنگ بین حماس و اسراییل قابلیت زیست پذیری خود را از دست دادند.
پرده ی هشتم:
با افزون شدن ناامیدی از تغییر، موج دیگری از مهاجرت ایرانیان شکل گرفته است. موج مهاجرت اخیر، گروهی است و به exodus شباهت دارد.
نظرات متفاوتی در باره ی مهاجرت ایرانیان وجود دارد. برخی از صاحبنظران جامعه شناس معتقدند که ایرانیان همیشه اهل حرکت و مهاجرت و مبادله و تعامل با جهان بودند، از ابوریحان بیرونی تا محمد غزالی؛ از مهاجرت های تحصیلی اولیه به پاریس و سن پترزبورگ تا دانشجویان درس خوانده در آمریکا که نحله ی تکنوکرات انقلاب ۵۷ را راهبری کردند. اما مهاجرت یک امر فردی است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، امری جمعی و توده وار و قبیله ایست. در مهاجرت توده وار و قبیله ای، یک نحله ی فکری کاملا از مبدا خارج شده و طرز نگاه و سبک زندگیش را با خود می برد. بنابراین، در پیوستار مدنی کشور مبدا، حفره هایی از خارج شدن انواع مختلف روزمرگی و فرهنگ زیست ایجاد می شود.
پرده ی نهم:
فریز کردن، ابزاری برای متروکه سازی[4]
“نفرآباد” بهدلیل همجواری با حرم عبدالعظیم در ۳۰ سال گذشته فریز شده بود و اجازهساختوساز در آن وجود نداشت تا جایی که بیشتر ساختمانها فرسوده و بعضاً بهدلیل عدم اجازه ساختوساز و فرسودگی بیش از حد، از سوی مالکان رها شده و مشکلاتی از نظر امنیتی و اجتماعی در این محله و البته در همین مدت ۳۰سال ایجاد شده است.
سالهاست که خرید و فروش ملک، چه عرصه و چه اعیانی، به صورت قانونی ممکن نیست. انگار که ساختار قدرت صبورانه منتظر مهاجرت ساکنین نفرآباد برای گسترش حرم است.
”رییس بنیاد مسکن انقلاب اسلامی در ۲۰ تیرماه ۱۴۰۲ گفت: “برنامه توسعه حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) شامل ۲۱ اقدام اجرایی برای بهبود فضای خدماتی به زائران این مکان متبرک و بازسازی بافت فرسوده اطراف حرم در دست تدوین است[5]“.
پرده ی دهم[6]:
قضیهای درباره استعمار
The Case for Colonalism
در سال ۲۰۱۷ بروس گیلی استاد دانشگاه پرتلند در فصلنامه Third World Quarterly مقالهای را درباره استعمار نوشت که بسیار بحث برانگیز شد. هزاران نفر از محققان خواستار عقب نشینی او از مواضعش شدند و ۱۵ نفر از ۳۴ عضو هیات تحریریه نشریه پس از انتشار این مقاله استعفا دادند. گیلی نیز از هر دو جنبه حرفهای و شخصی مورد حمله قرار گرفت و تهدیدهایی مبنی بر مرگ دریافت کرد.
این مقاله موردی بسیار تحریک آمیز را برای احیای نوعی از استعمار بیان میكند. گیلی استدلال میکند که سیاستها و ایدئولوژیهای ضد استعماری در طول قرن گذشته برای بسیاری از مستعمرات سابق فاجعه بوده و منجر به شکست دولت، خشونت، فروپاشی اقتصادی و رنج عمیق انسانی در مقیاس گسترده شده است. برای نمونه کشورهایی مانند گینه که با انقلابی خشونت آمیز حکومت استعماری را سرنگون کردند، سرنوشتشان بسیار بدتر از کشورهایی بود که ساختارها و ارزشهای حکومت استعماری را پس از استقلال حفظ کردند.
نویسنده سه انتقاد اصلی از استعمار را به چالش میکشد؛( ۱ ) این که به طور عینی مضر بوده تا سودمند.( ۲) اینکه از نظر مردم مورد استعمار واقع شده مشروعیت ندارد.( ۳) همخوان با حساسیتهای اخلاقی مدرن، یا به بیان بهتر بعد از جنگ جهانی دوم، نیست. او استدلال میکند که حکومت استعماری اقلب روند توسعه و امنیت را در مقایسه با شرایط بومی قبل از استعمار بهبود میبخشد. وی بیان میکند که شکست فاجعه بار رژیمهای ضد استعماری به این معنی است که غرب باید به احیای برنامه های استعماریبرگرفته از میراث مثبت استعماری positive colonial legasies کمک کند. به شیوه ای بسیار رادیکال، نویسنده پیشنهاد میکند مستعمرات جدید را با اجاره زمینهای خالی از سکنه از کشورهای فقیر شروع کنند. او با استفاده از نمونهی جزایر گالینهاس گینه پیشنهاد میکند که پرتغال میتواند مستعمرهاش را در آنجا احیا کند و به تدریج حاکمیت را در طی ۹۰ سال منتقل کند.
شاید بتوان ادعا کرد که دلیل اضمحلال سریع حکومت های پسا استعماری تفکر قبیلهای/ طایفهای و پیسا مددرن عناصر این ساختارهایقدرت نوپا است. حال که افسانه ظرفیت حکمرانی بومی پسا استعماری، علی رقم نفوذ در نمونههای موردی مختلف به شکست انجامیده و ایدهای مطرود شده است، چالشهای تشکیل گونههای مثبت استعمار به قوت خود باقی است.
در این حوزه سه سوال مجزا برای بازی سازان و بازیگران عرصه سیاست وجود دارد؛ (۱) چگونه استعمار را برای مستعمران قابل پذیرش کنند؟ (۲) چگونه کشورهای دارای توان یا سابقه استعمار مثبت را تشویق کند به استعمار کنند؟ (۳) استعمار مثبت را چگونه شکل دهد تا نتایج پایدار بلندمدت داشته باشد؟”[7]
واژه شناسی:
[Culturicide] کشتار فرهنگی
نخواستنی ها، بودنشان خواستنی نیست ونفس کشیدن، تنها بخشی از بودن است. بودن، مناسکی دارد. برای خلاصی از بودن نخواستنی ها، تنها ختم زیستن بیولوژیک آنها کافی نیست. شما می بایست مناسک بودن آنها را، عمیق و غیر قابل بازگشت، به چالش بکشید. مناسک بودن، یعنی فرهنگ زیسته. بنابراین، در خلاصی از نخواستنی ها، هدف، خلاصی از فرهنگ زیستن آنهاست. در نتیجه، کشتار فرهنگی سر رسته ی دیاگرام درختی ای است که این متن ترسیم خواهد کرد.
[Wordicide]کشتار لغات
فرهنگ زیسته با بودن به صورت روزمره ممزوج است. شما خود را و فرهنگ زیسته ی خود را به میانجیگری کلمات به یاد می آورید و سینه به سینه منتقل می کنید. شما با کلمات فکر می کنید و کلمات، حدود و ثغور فکر کردن شما را مشخص می کنند. شما بدون کلمه، امکان مفاهمه ی بین الاذهانی و حتی راهبری منولوگ های هذیانی درونی خود را از دست می دهید. در نتیجه، برای قطع ارتباط فرد نخواستنی با خودش و با دیگران، تنها کافیست که کلمات را از او بگیرید. بنابراین، کشتار لغت، در ساختار درختی مفروض و مورد بحث ما، زیر کشتار فرهنگ قرار می گیرد.
[Domecticicide] کشتار زیست خصوصی
امر روزمره، شامل پیش پا افتاده ترین کنش های ما با روتینهای زیستی است. اگر نخواستنی ای را نمی خواهی که باشد، بعد باید در امور روزمره اش مداخله کنی؛از محصولات فرهنگی ای که مصرف می کند، تا اشیایی که در زیست خصوصی او جایگاهی دارند، تا حق او بر انتخاب نوع پوشش و بروز بدنش در دنیای خارج از زیست خصوصیش.
[Memoricide] کشتار خاطره
لغت را که بکشی، امکان انتقال تجربه را کشته ای. انتقال تجربه، همراه با انتقال یاد هاست. یاد های مشترک و خاطرات مشترک، معیار شما برای تعامل گروهی است و احساس تعلق به دارندگان آن خاطرات مشترک. نخواستنی ها، نمی بایست خاطرات مشترک داشته باشند. خاطراتشان می بایست قطعه قطعه و غیر مستمر و مخدوش نگه داشته شود. پس بعد از لغت، باید کمر به کشتار خاطره ببندی. فضای ساخته شده، منظر مصنوع، آیکون های شهری، خیابان ها، پارک ها، میراث معماری، همه محمل های خاطرات مشترک هستند.
[Mindicide] کشتار تفکر
وقتی لغت را بگیری، و خاطره را بگیری، و زیست خصوصی را بگیری، و حریم شخصی را بکشی، بعد فکر کردن را از جمعیت نخواستنی گرفته ای. مگر نه این است که تفکر به میانجیگری لغات، مضامین، اشیا، یاد ها، فضا ها و در معنی کامل کلمه، تاریخ زیسته و در حال زیست اتفاق می افتد؟ پس اکنون، در ادامه ی کشتارها ی مطرح شده؛ شما به کشتار تفکر رسیده ای.
[Eliticide] کشتار نخبگان
و از میان تمام نخواستنی ها، آنها که شغلشان تفکر است، ظرف مظروف تفکر به معنی خاص آن هستند. حالا باید به حذف نخبه های نخواستنی ها بپردازی.
[Epistemicide] کشتار اپیستمه
لغت را که بکشی، یاد را که بکشی، تفکر را که بکشی، متفکر را که بکشی، زیست روزمره را که مختل کنی، بعد انگار یک نظام تمدنی-تفکری کامل را مختل کرده ای.
[Urbicide]کشتار شهر /[Domicide] خانه کشی
نظام های قائم به ذات و خودبسنده ی فرهنگی-تمدنی، ریشه در جغرافیا دارند. اگر که واقعا نخواستنی ها را نمی خواهی، ریشه های جغرافیایی نیز می بایست پاک شوند. اینجاست که به کشتار عرصه، به کشتار جغرافیا، به کشتار شهر؛ آنگونه که دیگر قابل زیست نباشد، یعنی، قابل خانه گزینی نباشد، می پردازیم.
[Genocide]کشتار جمعی
و تنها پس از احراز تمام کشتار های پیشینی است که کشتار جمعیِ نخواستنی ها معنی مناسب خود را پیدا می کند.
تحلیل:
قلعه بدون پادشاه
خانه کشی به مثابه ابزاری برای از بین بردن فرهنگ
خانه کشی – تخریب عمدی، آگاهانه و هدفمند فضاهای مسکونی- می تواند به عنوان ابزاری برای زدودن زندگی و یا به بیان بهتر، زدودن فرهنگ ملموس و ناملموس زیست شهری باشد. مقوله فرهنگ، عمیقا ریشه در تجارب و سنتهای جمعی یک جامعه دارد. فرهنگ نه تنها در فضای ساخته شده و اشکال مختلف معماری و فضاهای زیستی، بلکه در اشیا و مصنوعات مادی و آنچه که به عنوان میراث نالموس می شناسیم، هویت یک جامعه را تجلی می دهد.
پدیده ی خانهکشی چه از طریق اخراج و کوچ اجباری، چه از طریق جنگ و بمباران و سلب حیات شهری، منجر به محو فرهنگ مادی – معنوی یک جامعه می شود ـ جلوههای ملموس میراث فرهنگی. از اشیای مقدس و ادوات آیینی گرفته تا صنایع دستی و آثار هنری، همه ارتباط جدایی ناپذیری با فرهنگ زیستی یک جامعه دارند. به طور مثال، آنچه از روایات جنگ جهانی دوم به دست آمده، کتاب مقدس و آلبوم خانوادگی، تنها اشیایی بودند که معمولا خانوادههایی که آواره می شدند و یا مورد حجوم قرار می گرفتند، در حین کوچ اجباری، به عنوان میراث با خود حمل می کردند.
هنگام خانهکشی، مخازن فرهنگ مادی ـــ موزه، ساختمان، زیارتگاه، … ــ اغلب از بین می روند و ارتباط بین اشیا و بافت فرهنگی به طور کامل قطع می شود. بدون محیط ساخته شده که ماده ی فرهنگی را به معنا و اهمیت آغشته می کند، این اشیا در نهایت جابجا شده و داستان ها و روایتهای آن ها تکه تکه می شوند. علاوه بر این، فرآیند و شیوههای انتقال فرهنگ مادی نیز مختل می شود. همچنین، دانش و مهارت مورد نیاز برای تولید محصولات فرهنگی ـ اینجا آنچه وابسته به سنت است و نه صنعت – که اغلب از طریق آموزش بین نسلی منتقل می شود، با تخریب کارگاهها و پدیده ی آوارگی از بین می رود.
فراتر از قلمروی مادی، خانه کشی آسیب عمیقی به جنبههای ناملموس فرهنگ نیز وارد می کند. جابجایی اجباری و پراکندگی جوامع – ناشی از هرگونه اقدام برای سلب حیات اجتماعی – موجب از بین رفتن آیینهای مشترک، سنتهای شفاهی و خاطرات جمعی که ریشه در پیوندهای فرهنگی مردم یک سرزمین دارند شده، و از دست دادن محیط آشنا و فضاهای جمعی و بافتی که هویت متمایز یک جامعه را حفظ می کند را مختل می کند، و باعث ایجاد حس نابسامانی و ناهماهنگی فرهنگی می شود.
در زمان جنگ و تنش، خانه کشی به عنوان یک استراتژی برای ناپایدار کردن جمعیت نیز استفاده می شود. در حقیقت خانه کشی به عنوان ابزاری برای کاهش همبستگی و امید اجتماعی و در نتیجه کاهش مقاومت مدنی مفهوم دارد. علاوه بر رنج فوری ناشی از نابودی زیست روزمره، شکست ارتباط اجتماعی و سست شدن امر اعتماد میان جوامع از نتایج خانه کشی – فرهنگ کشی است.
جغرافیای خانه
خانه کشی به مثابه ابزاری برای از بین بردن خاطره
تا پایان ژوئن سال ۲۰۲۳، ۱۱۰ میلیون نفر در سراسر جهان به دلیل آزار و اذیت، درگیری، خشونت، جنگ و نقض حقوق بشر و رویدادهایی که نظم عمومی را به شدت مختل کرده، به اجبار از خانه ها ی خود آواره شده اند. یعنی بیش از یک نفر از هر ۷۳ نفر در جهان به اجبار آواره شدهاند که اکثریت آنها، تقریبا ۹ نفر از ۱۰ نفر، در کشورهایی با درآمد کم و متوسط زندگی می کنند؛ افغانستان، کنگو، میانمار، سومالی، سودان، اوکراین، فلسطین، الخ.
اگرچه از نظر بافت و جغرافیا این موضوع متفاوت است، اما موضوع خانه در سراسر جهان حائز اهمیت است. در سال ۲۰۱۶ یک زن مسن اهل سوریه در پاسخ به خبرنگاری که چرا خشونت در حلب را ترک نمی کند پاسخ داد : “چرا باید بروم، این خانه ی من است.”[8] ۸ مارس۲۰۱۷ یک زن نیجریه ای که پس از تخریب خانه اش مصاحبه کرد، توضیح داد:” ما جای دیگری برای رفتن نداریم.”[9] در سال ۲۰۱۹ یک امدادگر در یمن، جایی که چهارسال از قحطی و جنگ، بیش از ۹۰ هزار کشته و ۵۰ هزار زخمی بر جای گذاشته بود، اظهار داشت: ” مردم ترجیح می دهند در خانه ی خود بمیرند تا فرار کنند. خانه بهترین است. “[10] به هر دلیلی که افراد دچار خانه کشی شده اند، احساس مشابهی ابراز می شود: “مهم نیست که اهل کجای جهان باشی، مفهوم و فضای خانه برای امنیت، رفاه و احساسات افراد اهمیت دارد. “[11]
در مقیاس خرد، خانه مخزن خاطرات ماست؛ دیوارهایی که شاهد شادیها و غمهای ما بوده اند، اتاقهایی که تجربه ی “بودن” را در خود جای داده اند و گوشهها و شکافهایی که مملو از آثار زندگی ما هستند. این ها همه در خانه معنی پیدا می کند. وقتی مامن خانگی تخریب می شود و یا به واسطه ی مکانیزم های اجباری ساختار قدرت از آن به اجبار کوچ داده می شویم، لنگرهای ملموسی از خاطراتمان ناگهان قطع می شود و ما سرگردان از روایتهای شخصیمان جدا می شویم.
جابجایی اجباری، به هر دلیل که باشد، بیشتر حمله به حافظه است. این پدیده، انگاری محیط هایی که هویت ما را شکل داده، و محرکهای حسی – مناظر، صداها، بوها و .. – که شاکله ی روانی هر انسان را تشکیل می دهد را، ریشه کن می کند؛ مکان های جمعی از ساکنان خود خالی می شوند و خلائی بزرگ در حافظه ی جمعی باقی می ماند.
به رسمیت شناختن این موضوع – خانه کشی – به عنوان ابزاری برای از بین بردن حافظه ی جمعی، گامی مهم در جهت حفظ تاریخهای شفاهی، چه شخصی و چه جمعی است، که انسانیت ما را تعریف می کند.
پرسش:
مقابله با این تهاجم چند وجهی به فرهنگ، از طریق از بین بردن فضاهای مسکونی شهری – خانه کشی- ، نیازمند رویکردی میان رشتهای بین ابعاد مختلف ملموس و ناملموس فرهنگی است. نویسندگان متن حاضر در ادامه ی طرح مساله، تبیین واژه شناسی، ارایه ی یک تحلیل از میان تحلیل های مربوط، ممکن و محتمل، به جای جمع بندی، متن را با طرح سه سوال از میان سوال های مربوط، ممکن و محتمل رها می کنند:
- آیا چارچوب های قانونی و کنوانسیون های بین المللی می توانند به عنوان سنگری در برابر اخراج اجباری و خانه کشی عمل کنند؟
- آیا در ایران این مقوله به رسمیت شناخته می شود؟ و نگرش ساختار قدرت مستقر در ایران نسبت به پدیده ی خانه کشی چیست؟
- آیا می توان از طریق برنامهریزی شهری و یا طراحی شهر و یا معماری بنا های خود-بسنده و تکینه، به کاهش اثرات فرهنگی این پدیده کمک کرد؟
[1] بخشی از مکالمه ی کوکو شنل با درجه دار نازی در اپیزود یک سریال New Look
[2] طاهری، علی، درآمدی بر جغرافیا و تاریخ نیشابور، انتشارات ابرشهر، بهار 1384.
[3]پلتفرم تهران، بیانیهی پروژهی المشحوف، ۲۰۱۹
[4] کد خبر: 99110301773 خبرگزاری ایسنا
[5] کد خبر: ا1402042013078
[6] https://www.nas.org/academic-questions/31/2/the_case_for_colonialism/pdf
[7] https://www.tejaratefarda.com/بخش-اندیشه-اقتصاد-6/36620-استعمار-خوب-استعمار-بد
[9] From Breaucracy to Bullet
[10] From Breaucracy to Bullet
[11] From Breaucracy to Bullet/Bree Akesson and Andrew R. Basso/Rutgers University Press New Brunswick, Camden, and Newark, New Jersey, and London/2021