
واژه” آشکارگی[1]” در گفتمان های معماری امروز بسیار رایج گشته است . بنابر این شایسته است که به این موضوع در گفتمان های طراحی نیز پرداخته شود . در دوران معاصر به وضوح می توان تاثیر آشکارگی را در طراحی ساختار شهرهای باستانی مشاهده کرد . به عنوان مثال می توان به گسترش شهرهایی نظیر هوتونگز در چین و یا فاولاس در برزیل اشاره کرد .البته شکل گیری این شهرها تنها مثال هایی ساده برای توضیح قوانین ابتدایی آشکارگی محسوب می شود . قوانینی همچون : ” بی خبری مفید است ” ویا ” به همسایگان خود توجه کن ” ، ( استیون جانسون در بخشی از کتاب Emergence خود به زندگی مورچه ها می پردازد و پنج قانون بنیادین را از زندگی آنها تشریح می کند :
– بیشتر، متفاوت است
– بی خبری مفید است
– مواجه های تصادفی را تقویت کن
– به دنبال الگو در نشانه ها باش
– به همسایگان خود توجه کن )
این نوع شکل گیری شهرها تقریباً در راستای فعالیت آنهاست ، جایی که اجزا منفرد به خوبی قابل تشخیص نیستند ولی با منطق فراگیر محیط طبیعی خود تطابق دارند . با توجه به این مساله شاید آشکارگی را قالبی برای یک دوره زمانی خاص بشماریم ویا به گفته جیانی واتیمو آنرا تفکر سست[2] بنامیم . اما این موضوع بدان معنی نیست که امروزه ساختمان های نمادین شهر ها ، مفهومی از آشکارگی را ارائه نمی کنند ، بلکه گویا ترین صورت برای بیان مفهوم تکثر معماری هستند .
بر این اساس آشکارگی ارتباط تنگاتنگی با سطوح مختلف علمی دارد که از آن جمله می توان به ارائه قوانین خاص در نحوه عملکرد نرم افزار ها و کد ها اشاره کرد . اگر شهر ها و نرم افزارها حامل نوعی منطق از آشکارگی باشند ، این سوال پیش می آید که چگونه می توان از تکنولوژی دیجیتال برای مدل سازی یک شهر استفاده کرد ؟
برای شروع می توان با بخشی از مقاله نیل لیچ آغاز کرد :” پیچیدگی های رایانشی ماده [3]، درون شهرها بیشتر از قابلیت کنونی ما برای تبدیل آن ها به مدل های دیجیتال است . ” بنابر این ، ضروریست که این سوال را مد نظر قرار دهیم و قابلیت های روش شناسی دیجیتال را برای مدل کردن شهرها به بهترین شکل به کار گیریم . بدیهی است که هر تصمیمی در ابتدا به عنوان روش شناسی رایانشی اتخاذ شده ، خود باید پاسخگوی منطق سیلان های هوشمند باشد . به عبارت دیگر این امر نیازمند ظرفیتی بیش از سیستم هایی نظیر فرکتال ها ، ال – سیستم ها ، ماشینهای سلولی و یا دیگر سیستم های شناخته شده در طبیعت و معماریست که با منطق درونی سیستم فعالیت می کند . سیستم هایی مثل فرکتال ، از قبل برنامه ریزی شده اند ، روش رشد مشخصی دارند و رفتار سیستم در آینده قابل پیش بینی است . این بدان معنی است که ظرفیت و توانایی تغییر این رفتار با توجه به کنش محرک بیرونی وجود ندارد . اگر چه سیستم ماشین های سلولی قابلیت واکنش به عناصر کناری ( همسایگان ) خود را دارند ، اما به صورت فضایی ثابت هستند و از لحاظ مکان مندی با شبکه بنیادین یا مبنای خود گره خورده اند و قابلیت تغییر ندارند . در نتیجه آنچه ما به دنبال آن هستیم، یک سیستم چندعاملی ، شامل اجزا هوشمند ، با قابلیت تعامل با یکدیگر و پویایی در فضا است .
سیلان هوشمند [4]
برای مدل سازی سیلان های هوشمند در چارچوب رایانشی راه های زیادی وجود دارد . مانوئل دلاندا مدلی مبتنی بر رفتار – عامل را تشریح می کند که قادر باشد برای فهم فرآیند تصمیم گیری در مقیاس شهری توسعه یابد . این عوامل باید نمایانگر پیوستگی باشند و می بایست هریک رفتاری منحصر به خود داشته باشد و نباید به عنوان یک عامل انتزاعی که در بر دارنده هوش جمعی است معرفی گردد . مبنای پژوهش های دلاندا تا به امروز صرفاً نهاد ها و سازمان ها بوده اند و نه شکل گیری شهر ها . بنابر این تا زمانی که بتواند امکان مدل سازی این سیستم هوشمند و همچنین توانایی اتخاذ تصمیم و یا تاثیر گذاری روی ای تصمیمات را پیش بینی کند ، باید این مدل را گسترش دهد .
امروزه اصطلاح سیالان شهری در سطح گسترده ای میان مجامع معماری و شهرسازی مطرح گشته است و اغلب از آن به عنوان کنش سیلان یاد می شود . جایی که شبکه با استفاده از ابزار دیجیتال به صورت پارامتریک به یک روش آنالوگ برای شکل گیری فرم بدل میشود . به عنوان مثال می توان از شبکه خیس [5]فرای اتو نام برد . گرچه این روش ها تاثیرات شگرفی به جای می گذارند اما محدودیت بسیاری نیز دارند . به این دلیل که از لحاظ مکان مندی ثابت هستند ، اساس هندسی ثابتی دارند و نمی توانند از لحاظ کیفی تغییراتی را در فرم و فضای خارج از این محدوده به انجام رسانند . حال می توان گفت مزیت نگرش جز به کل سیلان هوشمند که عوامل منفرد ، توسط هوش تعبیه شده در آن ها به یکدیگر واکنش نشان می دهند این است که سیستم ها قادرند صورت های بسیار متفاوتی از نظر مکان مندی و یا هندسه ساختاری عرضه دارند .
شهرهای ریزوماتیک
یکی از راه های تعمیق این نگرش از منظر نظری بررسی تئوری ” ریزوم ” ژیل دلوز- فیلیکس گوتاری و انتخابِ آن بعنوان استراتژی مدیریت و برنامه ریزی شهری ست. در کتاب هزار فلات دلوز و گوتاری مدلی را ارائه می دهند که رابطه میان این تئوری و منطق آشکارگی را برجسته می نماید . به عنوان مثال در بخشی هایی از کتاب به چندگانگی گسترده ، گروه گرگ ها و منطق جمعی اشاره می شود و همینطور در این بین باید در نظر داشت که هسته مرکزی فلسفه و تفکر این دو ، تفکر جمعی است ؛ بدین معنی که جمعیت ، و نه فرد ، یک ماتریس برای تولید فرم است . علاوه بر این آنها از منطق حاکم بر شهر ، به خودی خود به عنوان فضای شناور یاد می کنند .
دلوز و گوتاری ، شهر را شبکه ای توصیف می کنند که نتیجه تجلی عدم ثبات در آن ، صرفاً گردش به دور خود و مدارات آن است . در مورد شهرهای کوچک و بزرگ از آن باید به عنوان ترکیبی از پردازش ها به عنوان فضایی برای جریان های جهت دار که با ورودی های متنوع و برانگیزش های متفاوت سازگاری دارند یاد کرد . دلوز و گوتاری برای مصور کردن مفهوم نظریه ریزوم از تعامل بین گل ارکیده و زنبور عسل کمک می گیرند . در یک مثال آشنا می توان از فرآیند جذب حشره به سمت گیاه برای تغذیه در ازای کمک حشره به گیاه برای عمل گرده افشانی یاد کرد . در این مثال کاملاً روشن است که زنبور توسط گل ارکیده مسکن داده شده است که این امر یک رابطه معماری خاص و معین بین زنبور و گل ارکیده را توصیف می کند . اما آنچه بیش از همه موجب شگفتی دلوز و گوتاری شده تعامل میان زنبور و گل ارکیده است . گل ارکیده دارای ویژگی هایی است که زنبور را مجذوب نموده و این امر به گونه ای در زنبور نهادینه شده که خود در خدمت گل ارکیده است .
بر اساس مشاهده دلوز و گوتاری زنبور و گل ارکیده دارای یک رابطه متقابل اند ، به طوری که زنبور با ارکیده مطابقت داده شده ، و این تطابق کمتر از میزان نیاز ارکیده به زنبور نیست . با عطف به این موضوع دلوز و گوتاری نظریه ی شدن متقابل [6]را مطرح می کنند . زنبور با ارکیده سازگار می شود همان میزان که ارکیده با زنبور سازگار می شود . و اگر دقیق تر اشاره کنیم زنبور در واکنش به ارکیده تکامل یافته همانگونه که ارکیده در واکنش به زنبور تکامل می یابد . نکته اساسی برای دلوز و گوتاری این است که بتوانیم این رابطه تعاملی میان زنبور و ارکیده را به عنوان کثرت ( چندگانگی ) بپذیریم . آن ها به صورت یک اجتماع با مرکزیتی متکثر، موضوعی مشخص ، حرکتی مستمر و مدام در حال تغییر شکل می گیرند . گرگ لین در مورد این مسئله اینگونه توضیح می دهد : این تکثر وحدت به طور تمام و کمال محصور نیست اما متکثر محدود است ؛ زنبورها و ارکیده ها به طور همزمان از یک و چندین پیکر تشکیل شده اند ، آنچه اهمیت دارد این است که در این مدل تعاملی هیچ پیکر مشترکی به صورت پیش فرض وجود ندارد که در ازای میل جنسی گیاه( گرده افشانی ) تغییر پذیرفته باشد ، بلکه پیکره ای جدید و ثابت مرکب از اتصالات در هم تنیده و اجزا نامتجانس تشکیل شده است . این تفاوت در خدمت چندگانگی تلفیقی [7] است که پیکرهای جدید و پایدار از طریق این پیوستگی ایجاد می کند که ادامه این روند متاثر از نیروهای بیرونی باقی می مانند . دلوز و گوتاری این فرآیند را با توجه به مفهوم نظریه ریزوم این گونه تشریح می کنند : ” زنبو و گل ارکیده ، به مثابه دو عنصر ناهمگون از یک ریزوم .”
منطق ریزوم را باید از منطق درختی متمایز کنیم . همانطوری که جان مارکس توضیح می دهد : مدل درختی به صورت سلسله مراتبی و متمرکز است در حالی که مدل ریزوم به صورت متکثر ، جزء به جزء و دایر ، با استفاده از اصول پیوستگی و عدم تجانس است . در حقیقت ” ریزوم بس گانگی یا چندگانگی است ” . تمرکز مفهوم ریزوم همان اصول ” شدن [8]” است . اصولی که با شکل گیری روابط با یکدیگر تشکیل میشود . به طور مثال در زنبور و گل ارکیده ، جایی که هریک دیگری را قلمرو زدایی می کند . یا گیاهان حتی وقتی آنها ریشه در خاک دارند همیشه برایشان فضایی در بیرون وجود دارد که آن ها با عاملی – عواملی چون باد ، حیوانات ، انسان – یک ریزوم را تشکیل دهند . پس بدیهی است که شهر به عنوان یک موجود زنده با ساکنان خود تشکیل یک ریزوم را می دهد . این فرآیند راه گشایی برای فهم روابط انسانی به عنوان” عامل ” و بافت شهری به عنوان استخوان بندی خارجی دراین سیستم است . حال ما باید بین شهر به عنوان محلی برای ترکیب مواد مختلف – و یا ترکیبی از آثار ساخت و ساز – و شهر به عنوان تجربه ای متفاوت از لحاظ فضایی تمایز قائل شویم . پس در نتیجه بدیهی است که شهر در چهارچوب انگیزش های انسانی شکل گرفته است ، انگیزش هایی که خود در چهارچوب محودیت های بی شمار فیزیکی و عملی انسان قرار دارد . بنابر این در نگاه دلوز بین شهر و ساکنان آن یک فرم ، از پیش فرضی متقابل شکل می گیرد . شهر آغاز به پیراستن ساکنان می کند همانگونه که ساکنان شهر را می پیرایند . و پس از گذشت زمان شهر چیزی نیست جز تعامل بین خود و ساکنانش . و حال وظیفه طراحی شهری را نمی توان چیزی جز پیش بینی آن چه که بر شهر و ساکنانش در طول زمان خواهد گذشت دانست .
درصورتیکه طرح ریزی برای شهر را به عنوان یک مفهوم که مشخص کننده پتانسیل های معین برای تشکیل فضاهایی مشخص است عنوان کنیم ، به جای رسیدن به روشی که در آن بافت شهری می تواند بر اساس انگیزش های سکونت انسان تکامل پیدا کند ، شاهد حرکت سریع ، نا مشخص و رو به جلوی تکامل این فرآیند خواهیم بود . انگیزش هایی که می تواند در حلقه ای از بازخورد بی پایان بین شهر و ساکنان آن شکل بگیرد و تکامل پیدا کند ؛ همانند پژواکی از تعامل میان زنبور و گل ارکیده .

[1] Emergence
[2] رجوع شود به کتاب تفکر سست جیانی واتیمو، مترجم : لیلا کبریت چی ، انتشارات رخداد نو
[3] Material Computation
[4] Swarm Intelligence
[5] Wet Grid
[6] Mutual Becoming
[7] Fusional multiplicity
[8] Becoming