12 روز در فضای تحمیلی

این خرده مقاله تجربیات شخصی من در مدت زمان جنگ 12 روزه و پناه بردن به خانه ی دیگر ما در شهرستان اردستان است. تاکید بر خانه ی دیگر به این دلیل است که خانه ی اردستان به طور کلی برای سکونت محدود استفاده می شد و تجربه ی 7، 8 روزه ی ما در آن خانه خود، تجربه ای جدید بود.

روز اول

شب تمام وسایل را جمع کردیم و همه در خانه ی مادربزرگ در سمت میدان رسالت جمع شدیم. هنوز با اینکه همه آماده ی سفر بودیم تصمیم نهایی گرفته نشده بود و همچنان در تردید ترک خانه و یا ماندن کنار هم در خانه ی مادری بودیم. دیر هنگام شب، زمانی که طبق معمول آن روزها جنگ و بمباران از هر دو سو به اوج خود رسیده بود، تصمیم نهایی برای حرکت به سمت اردستان گرفته شد. قرار بر ساعات اولیه ی صبح بود برای فرار از ترافیک احتمالی. صبح حدود ساعت 6 همه با صدای 3 موشکی که در حدود 1 کیلومتری ما اصابت کرده بود بیدار شدیم و به سرعت برق همه چیز را فراهم کردیم برای شروع حرکت.

بعد از 5 6 ساعت رانندگی به مقصد رسیدیم. خانه ای حدود 180 متری در دل محله ی فهره در اردستان. 4 ماشین و در مجموع 12 نفر ، یک سگ به اسم میروشا و یک گربه به اسم بلو. روز قبل از ما هم یک ماشین و در مجموع 3  نفر به همین خانه رسیده بودند. حجم بار همراه از تصور خارج بود. خیلی زود فضا ها به صورت کلی تغییر پیدا کرد. خواب 1 تبدیل شد به انبار چمدان ها و لباس ها و  همچنین خانه ی بلو. خواب 2 از قبل انبار بود شده بود و از دسترس خارج بود.خواب 3 خوابگاه. حال هم محل تجمع و بنگاه خبر پراکنی. راهروی دم در هم قلمروی میروشا و محل نگهداری یخ. 

بعد از چیدن وسایل، خانه را به خوابگاه بزرگ تبدیل کردیم و تا چشمان گرم شد برای اولین بار و آخرین بار اردستان مورد اصابت ریزپرنده یا هر چیز دیگر قرار گرفت و این آغاز فهم این حقیقت بود که قرار نیست خوابی راحت در آینده ای نزدیک داشته باشیم. بلند شدیم و حقیقت فضا های جدید را اجرایی کردیم.

فضای پرت و مُقَسِّم جلوی حمام تبدیل به محل کار و استراحت شد و بلو هم که از خانه ی اصلی راضی نبود به این فضا دسترسی پیدا کرد. اتاق شماره ی 1 که محل انبار بود، خوابگاه پنهان و محل تعویض لباس شد. راهروی منتهی به بالکن که یک چوب لباسی دیواری هم دارد خوابگاهی حداکثر 2 نفره شد. اتاق شماره 3 هم که خوابگاه رسمی بود تبدیل به فضای خصوصی برای مهمانان و خانم ها شد. آشپزخانه که علاوه بر سمت اصلی خود بار انبار بودن را هم بر عهده گرفته بود حال محل مناسبی برای اسموکینگ روم شده بود. حال هم بخاطر حضور تلوزیون و عدم وجود اینترنت رسماً به یک کافه تبدیل شده بود و پذیرایی آخرین امید برای کسانی بود که جای خواب پیدا نکرده بودند.

روز دوم

با توجه به صدای میروشا و بلو و حساس شدن گوش همه به هر صدایی و همچنین بیدار ماندن پای اخبار، خواب شب تقریبا برای همه غیر ممکن شده بود. پس در طول روز خوابگاه ها ( اتاق شماره 1،3 و گاها راهروی منتهی به بالکن)همیشه فعال بودند. حال اما بسیار خوب و فعالانه در هر رویدادی واکنش مناسب را نشان می داد. جدا از تبدیل شدن به آشپزخانه ی دوم، پذیرایی دوم و خوابگاه موقت، کافه ای برای رد و بدل کردن اخبار و شنیده ها از اینترنت محدود آن زمان شده بود. پذیرایی هم محل اسموکینگ روم اصلی شد و در کنار آن همچنان خوابگاهی مناسب.

روز سوم

قطعی کامل اینترنت، فضای روبه روی تلویزیون را به پایگاهی مهم و غیر قابل تغییر برای گوشش دادن به اخبار تبدیل کرد. چیدمان یک دست حال دوباره تغییر کرده و به کافه و غذاخوری برای کسانی که دیر خوابیده اند و دیرتر بیدار شده اند تبدیل شد. اتفاق بعدی و مهم کار بود. همه نیاز به فضای کار را احساس می کردند. میز نهار خوری قابلیت این را داشت که تبدیل به 2 میز شود، پس از حالت بیضی شکل درآمد و تبدیل به یک میز اشتراکی مستطیلی و یک میز کافه بار طور شد. مبلمان انتهای حال که منتهی به پذیرایی بود تغییر کرد و فضای کار اشتراکی را شکل داد. از سوی دیگر فضای انتهای پذیرایی رسما میز کافه داشت. که البته باید از وسط خوابگاه رد می شدید که به کافه برسید. دیگر صحنه آرایی  اشیاء و ایجاد اتمسفر مطرح نیست، بلکه حل مسئله در ارائه ظریف ترین پاسخ به داده های درهم و برهم و سازماندهی فضا نهفته است.[1]

روزچهارم

مهمان داشتیم. دوستانی که بعد از مدت ها به خاطر مشکلات و کارها نشده بود زیارت کنیم به دیدار ما آمده بودند. مشکل مبلمان لعنتی حال بود. خوابگاه و کافه ی موقت با جابه جایی تبدیل به پذیرایی شده بود که دیگر الان رسما به یک فضای کار اشتراکی ختم می شد.

روز پنجم

ما در این چند روز یک پارودی[2] از سریال وضعیت سفید[3] رو به نمایش گذاشتیم. همه در تلاش برای اینکه دیگران بیشتر از خودشان راحت باشند و فضای مورد نیاز خود را دریافت کنند. نتیجه این شد که زمان درستی برای اتفاقات روزمره، دیگر وجود ندارد. هر کس هر زمانی هر کاری بخواهد می کند. به همین دلیل، همه سر نهار و شام حاضر نیستند. همیشه کسی یک گوشه از خانه خواب است. هیچ وقت خانه کامل خاموش نمی شود. همزمان که در کافه بحث سیاسی به راه است و کسی روی مبلِ کنار فضای اشتراکی خوابیده است و دوستان پای تلویزیون به سختی پلی استیشن بازی می کنند چونکه حال در شرف تبدیل شدن به نهارخوریست.

روز ششم

حال که بسیار عملکرد جدید گرفته بود و بارها تغییر کرده بود، باز دوباره دچار دگرگونی شد. در روز ششم حال میزبان دوره اول مسابقات والیبال نشسته شد. تمام وسایل جمع شده بود و ساعت ها جمع از کسلی و رخوتی که این مدت دچارش شده بود خارج شد.

روز هفتم

تکرار تکرار تکرار. فکر می کنم تمام حالت های ممکن در جابه جایی این اسباب و اثاثیه را با هم امتحان کردیم. دیگر حالت های ممکن نیاز به تخریب یا تغییرات اساسی داشت. در مرحله ی تبدیل آثار هنری به یک کمدی، می شود تجربه ی ما در این چند روز را بی شباهت به نقاشی “استدیو نقاش” اثر گوستاو کوربه[4]، نقاش فرانسوی قرن نوزدهم ندانست. همه در حال کار خودشان؛ آشوب و ملغمه ای از فرم ها، عملکردها و رویدادهایی متفاوت است. نقاشی کردن، کتاب خواندن، گفت و گوی دست جمعی، خلوت کردن و احتمالاً موسیقی که به طرز عجیبی بلو و میروشا هم در نقاشی حضور دارند.

روزهشتم

همه ی ما خسته و کلافه از زیستن در فضای تحمیلی که برای آن کار ساخته نشده بودند. از نیازهای کالبدی-اتاق خواب، تعداد و ابعاد مبلمان، درها و پنجره ها، نحوه ی چیدمان و …-، عملکردی-آشپزخانه, انبار، راهرو، حال، سالن پذیرایی و…-، سلسله مراتب و جریان فضایی-راهرو ها، مسیر حرکت افراد و…-،احساسات و معنا(بعد روانی و ذهنی فضا)-احساس امنیت، حس تنهایی، نزدیکی، صمیمیت، تنش و …-،زمان و موقتی بودن– تخت موقتی، دیوار موقتی، سکوت یا سروصدای موقتی و …-، مناسک و رفتار جمعی– نوبت حمام، نوبت صرف غذا، ساعات بیداری و خواب…، وسایل را جمع کردیم و این 15 نفر بعد از 8 روز زندگی در خانه ی 180 متری  با 3 اتاق، 1 حمام و 1 سرویس بهداشتی، به خانه هایشان برگشتند، یعنی به فضایی در مجموع حدوداً 600 متر، 11 خواب، 6 آشپزخانه، 7 سرویس بهداشتی و حمام و  … .


در نهایت، ملالِ ناشی از زندگی در فضاهای تحمیلی، بر تحمل و صبر پیروز می شود. نیاز به فضای استراحت، محیطی خصوصی، عملکردهای درست و گاهاً صرفِ مدتی تنها بودن، شما را به مرز خستگی می رساند.

 


[1]نظام اشیاء-ژان بودریار- ترجمه پیروز ایزدی-ص 31

[2] نقیضه که به آن «پارودی» یا «پَرودی» (فرانسوی: parodie‎) نیز گفته می‌شود، تقلید طنزگونه از یک کار هنریِ دیگر است.

[3] سریالی موفق در دهه ی 90 به کارگردانی حمید نعمت الله

[4] ژان دزیره گوستاو کوربه، به فرانسوی  Jean Désiré Gustave Courbet( ۱۸۱۹ –۱۸۷۷)، نقاش فرانسوی بود که رهبر جنبش رئالیسم یا واقع‌گرایی در نقاشی قرن نوزدهم فرانسه به‌شمار می‌آمد.


جَریـــان


عضویت خبرنامه


دُکــّـان

جَـــریان