پروندهای دربارهی آرزو، شهر و بازی
کیوریتور: سیاوش دستگردی
نویسندگان: آریا باقر، امیرحسین طاهری، سیاوش دستگردی و مزدک صالحی پامناری
شتر، شیر و کودک تمثیلی معروف از دگردیسی آفرینش است که نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت نقل میکند. سه شکل مواجهه با جهان که بهترتیب ناظر بر تحمل، مقابله و بازی است. کودکِ معصوم، فراموشکار، غریزهمحور و لذتجو، جهان را غیرقطعی، تفسیرپذیر و منعطف و ابزاری برای تجربه و خوشی مییابد و هربار با خلاقیتی باکره، آن را بازآرایی میکند. آن را به بازی میگیرد.
بازی کردن[1]، فعالیتی مستقل است. بیادعاست. غایت بیرونی ندارد، جز ارزش تجربهی خودِ بازی. مهمترین محمل تخیل است. از سر میل پدید میآید. غیرانتفاعی است، مگر انتفاعِ لذت. بازی بر جریان کشف شناور است. بازی آزمایشگاه امکانات است. بازی جدیترین کارِ غیرجدیِ ممکن است. جدیترین کاری است که بدون اجبار انجام میشود. جدیترین کارِ غیررسمیِ جهان. بازی نظم خودش را میسازد. زمان و مکان و قوانین را خودش و بدون پیشفرض بنیان میکند. خیالپردازانه است. آزادانه انتخاب میشود. نه بر ریل مسئولیت سوار است و نه بر ارابهی پاسخگویی. بازی مواجههی کودک است، بیآنکه مقهور پیچیدگیهای جهان شود. به قولی[2]: «انسان، تنها زمانی که بازی میکند، تماماً انسان است.»
بازی گاهی زمین بازی میخواهد و همیشه بازیگر. بازی اغلب ابزاری دارد. عمدتاً قواعدی برایش وضع میشود. بخشی قواعدی سلبی (چه کارهایی را نباید انجام داد) و بخشی ایجابی (چه کارهایی را باید انجام داد). بازی انواع گوناگون دارد. بازیهایی که بر رقابت بنا میشوند[3] و برنده شدن در آن، قلهی پیمایش بازی است. بازیهایی که شانس را میآزمایند[4] (یا بخت و یا اقبال). بازیهای اینگونه بیشتر منفعلانه هستند. زمان را به شوخی میگیرند. قسمی دیگر از بازیها بر شالودهی هیجان بنا شدهاند[5]. تجربههای عمیقاً متفاوت، سریع و برانگیزاننده. اما بخش بزرگی از بازیها نوعی وانمود کردن است؛ عمیقترین، نزدیکترین، عجینترین و پیچیدهترین و از قضا انسانیترین شکل بازیها. این بازیها زمین و زمان را، جهان را و تمامی اصول و وقایع را معلق میکنند. کودکی که بر تکهچوبی، به انتزاع اسب، خود را در قامت یک سوارکار جا میزند. در این معادله نه اسبی وجود دارد و نه کودک سوارکاری بلد است. اسب هر شکلی میتواند باشد، حتی اسب تکشاخ بالداری که از دهانش آتش پرتاب میشود. همهچیز به کودک وابسته است. تخیل محض. طبیعی است که اسب و سوار به هیچ جایی نخواهند رسید، چون نه اسبی وجود دارد، نه سواری. هدف و ثمر معنایی ندارد، جز لذت و سرگرمی. اما کودک سوار بر اسب میتازد و هرآنچه میل دارد محقق میکند. زمین بازیاش شاید گسترهی شرق تا غرب گیتی باشد که سرحداتش میان حاشیههای قالی اتاقش معین شده است. برای بازیگر، در لحظهی بازی، هیچ چیزی جدیتر از بازی وجود ندارد. از قواعدش تخطی نمیکند، نیازی ندارد، جایی که لازم است قوانین را بازنگری میکند. در لحظهی بازی، جهانی پدید میآید؛ مطلوب و رویایی، فرحناک و لذتبخش. نقطهی پایانی از پیش وجود ندارد. تا هرجا که تخیل راه دارد، بازی ادامه دارد.
پروندهی پیش رو، شهربازی است. بازی، روش مواجهه است. شهر هم زمین بازی است و هم همبازی.
پیشنهاد این بازی محصول پرسشی از یک مشاهده بود؛ اینکه چگونه میشود چشماندازی مطلوب برای شهرها تصور کرد؟ یا دقیقتر، آیا میشود شهرهایی که هنوز به مرحلهی میرایی نرسیدهاند را نجات داد؟
این سؤال، لحظهی شروع بازی است و پاسخش خودِ بازی؛ بازی، پیدا کردن آرزوی شهر است. در این تلقی، آرزوی شهر، میل درونی آن برای تبدیل شدن به کاملترین امکانِ خودش است. ضمانت بقا و توسعهی شهر، تخیل وضعیت مطلوب و ایدهآل آن، آرزوی آن شهر است.
متنهای این پرونده تلاشی هستند برای مستندنگاری تجربیات این بازی. شهر هم زمین بازی است و هم همبازی. این پرونده مجموعهای از متنهای مستقلی است که در سه بخش جداگانه دستهبندی شدهاند.
این پرونده تلاشی است برای اندیشیدن به شهر، تمایلی برای تخیل آرزو. این دوسیه دعوتی است برای شهربازی.
______________________
[1] play
[2] فردریش شیلر، فیلسوف آلمانی قرن 18
[3] شطرنج، والیبال و تقریبا تمامی مسابقات
[4] هر شکلی از قرعه کشی، تاس، لاتاری
[5] چرخ و فلک، ترن هوایی، اسکی و تجربیاتی ازین دست
گوشه اول:
متنهای این دسته یک ابزاراَند؛ یک وسیله یا یک راهنمای نقشه، برای نگاه کردن به شهر؛ به هر شهری. آرزو همان وسیله، همان ابزار و همان راهنمای نقشه است. برای آنکه آرزو جامع باشد و وجوه بیشمار این واژه را دربربگیرد متن اول بنابر ضرورت نوشته شده است. متن دوم مانیفست آرزوست. برای آنکه واژه اینبار مانع باشد؛ یعنی نگذارد دیگر واژههای نسبتاً مترادف، نسبتاً شبیه وارد تعریف آرزو شوند و البته راهنماییست برای آنکه نشان دهد باقی متنها از کجا آمدهاند، دربارهی چی هستند و البته نگاه نگارندگان متنها به آرزو چگونه و از کدام دریچه است. متن سوم نمونه است؛ متنیست که تمام دو متن دیگر، رویکرد نگارندگان به آرزو و تمام متنها را نشان میدهد. متن سوم کلاژی از ایتالو کالوینو و نمونهی ادبیِ قابل توجهیست از آنچه دربارهی آرزو، شهر، تاریخ و… فکر میکردهایم.
گوشه دوم:
زیرمجموعهی این گونه متفاوت است. آنها آزاد و رها و مستقل نوشته شدهاند اما نگاهی نقادانه و گاهی طنازانه به وضعیت حاکم دارند؛ وضعیت متمرکز که در پایتخت نمود پیدا کرده است. ممکن است پایتخت ایران (تهران) را به ذهن متبادر کنند اما الزاماً در مورد آن نیستند بلکه به هرنوع تمرکزگرایی، مرکزگرایی، نگاه مقدسمآبانه به گذشته و ساختارهای حاکم نقادانه نگاه میکنند یا تلاش میکنند که نگاه کنند. تنوع روایتهای آنها از تنوع نویسندگان آن و تنوع رویکردشان نشأت میگیرد. برخی به سمت ادبیات حرکت میکنند و برخی نگاه دقیقتری به خودِ شهر دارند. متنهای این دسته تلاش میکنند – یا دوست دارند – نگاه تازهای به روایتهای مربوط به شهر بیاندازند و شهر را از مناظر مختلف علومانسانی، هنر و زندگی عادی ببیند.
گوشه سوم:
این گونه یک مطالعهی موردیست نه بهمعنای آکادمیک بلکه یک مطالعهی موردی شخصی؛ با این تفاوت که شخص در اینجا گسترده شده و بهچند شخص ارتقاء یافته است. نویسندگان این متنها همه در فاصلهی کوتاهی بوشهر را دیده بودند و مدتی در آن پرسه زده بودند. اگرچه متنهایشان همراستا بوده است اما تلاش کردهاند مناظر و دیدگاههای مخالف با دیدگاه خود را هم منصفانه منعکس کنند. برای آنکه متنها از هم گسیخته نباشد، روند و روایت همراستا بمانند و البته متنهای گونهی اول و دوم را درست بازنمایی کنند، متنهای منفرد و منفصل این گونه در هم ادغام شدند و ماحصل آن، چیزی شبیه سفرنامه شده است. این سفرنامه آرزوی این شبهِکتاب بوده است. آرزوی اینکه بتواند کاری کند که آدمها بهشهر و متنهای دربارهی شهرها نگاه تازهای بیاندازند و شهرهای خود را از دریچهی تازهای ببینند.